همیشه میترسیدم تو را از دست بدهم ، همیشه میترسیدم رهایم کنی ،مرا تنها بگذاری
اما…. تو آنقدر خوبی، که به عشق و دوست داشتن وفاداری
که حتی یک لحظه نیز فکر نبودنت را نمیکنم
همین مرا خوشحال میکند ، همین مرا به عشق همیشه داشتنت امیدوارم میکند
هنوز صدای قدم هایت را پشت سرم می شنوم
که همچون غریبه ای مرا بی تفاوت دنبال می کنی
ومن این چنین پیش خود می پندارم که هنوز …
با گام هایت مسیرمرا دنبال می کنی ولی افسوس …
مرگ بر دوراهی ها ، لعنت بر هرچه بیراهه است
آری به اولین دوراهی که رسیدیم دیگر صدای قدم هایت نیامد
تو رفته بودی همه گفتند که تو عابری بیش نبودی …
ولی من میگویم دوراهی ها تورا ازمن ربودند
لعنت بر دوراهی ها …
تو با اومدنت روشنایی رو به زندگیم آوردی و با رفتنت منو توی ظلمت
و ســیاهی تنها گذاشتی.كاش هیچ وقت چشامو باز نمی كردم و این
روشنایی رو نــمی دیدم.میدونم اینا برات یه مشت چرت و پرته،اما تو
فكر نكن من دارم این چرت و پرتارو بـــرای دلـــخودم می نـویسم كه
حرفام توی دل بمونه. . . ایـنم خــودت یادم دادی.اون روز كه اینجا رو
ساختم اینقدر دوستت داشتم كه می خواستم یه جوری به همه
در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست زندگي آب رواني است روان ميگذرد.......... آنچه تقدير من و توست همان می گذرزندگي زيباست زشتي هاي ان تقصير ماست
قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق
عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست
چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!
که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی
و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی
و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی
و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری...
امکان هجرت تو
تراوش می کند،از خطوط مبهم نگاهت
من پیشتر،دیده بودم
جرقه محال ماندنت را
در سایش دستانمان به رفتنت ایمان دارم،
چون ماهی آزاد به جریان آب
نبودنت،
مرا در سطح بزرگ اشکهایم پر از عطش میکند
چقدر سنگین شده اند شانه هایم!
آخر بعد از تو ترازوی تنهایی ام شده اند...
ولنتاين به همه ايراني هاوبخصوص عاشق هامبارك
ولنتاين كه بود؟
در شهر رم در قرن سوم ميلادي امپراتوری به نام ”كلوديس“ زندگی می كرد كه در تاريخ به عنوان ”cruel“ (ستمكار) از او نام برده میشود.
در نزديكی قصر او يك معبد زيبا وجود داشت ، جائيكه ”سنت ولنتاين مقدس“ در آنجا خدمت میكرد. اهالی رم به شدت او را دوست داشتند و در آن جا برای شنيدن حرفهای او جمع می شدند.
نمی دانم دگر بار
بهار جاودان آغوش خودرا باز خواهد کرد؟
پلیدی ها وزشتی ها به زیر ...خاک خواهند رفت؟
پرستوی امیدم باز
به این غمگینکده پرواز خواهدکرد؟
فراخواهد رسید آن روز
بهشت باعشق خواهد خفت ؟
و تو آواز خواهی خواند؟
ومن از این خوشی
بازندگی پیوند خواهم خورد؟
ودل را زبیم این فراق
زنگار خواهم شست؟
ودر این حال پریشانی
توراباردگربر اوج خواهم دید؟
ویادراین هجوم سرد پاییزی
به گور سرد خواهم خفت ؟
سلام
همیشه عشقم بهم میگفت گلم من گلش بودم...
من همیشه بهش میگفتم نفسم...
امروز فهمیدم فرق گلم با نفسم چی بود!!!!!!!!من گلش بودم بهار تموم شد من زرد شدم گلبرگام افتاد موندم ی ساقه ی خشک پراز خار دیگه بهم دستم نزد بفهمه هنوزم جون دارم یا هنوز گرمم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تازه فهمیدم نفسم بود چون وقتی رفت دیگه جون نگرفتم هرکی هم خواست دواره گل باشم نتونست آخه من گل اون بودم اونم نفس من.
مراقب گلدون اطلسی باش
دیشب با دوستم رفته بودم رستوران
یه پسر و یه دختر روبروی ما نشسته بودن
پسره پشتش به ما بود
قشنگ معلوم بود که پسره عاشق دخترست
نگاهم تو چشم دختره گره خورد
... سرمو انداختم پایین
شیطون گولم زد دوباره چشمامون تو هم گره خورد
با کاغذ بهش اشاره کردم
اونم با چشماش تایید کرد
بلند شدن و پسره جلو رفت که حساب کنه
دختره اومد و دستشو دراز کرد و کاغذ را گرفت
براش نوشته بودم
* خیلی پستی *
یه دختر كوری تو این دنیای نامرد زندگی
میكرد .این دختره یه دوست پسری داشت
كه عاشقه اون بود.دختره همیشه می گفت
اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه
با اون می موندم یه روز یكی پیدا شد كه به
اون دختر چشماشو بده. وقتی كه دختره بینا
شد دید كه دوست پسرش كوره. بهش گفت
من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی
رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب
چشمای من باش
دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛
در چین باستان؛
شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت.
با مرد خردمندی
مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران
جوان منطقه را
دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی...
.ادامه داستان ادامه مطلب.
ســـوم هفتــــم چهلـــم ســـــال... چنـــد ســــال دیگــــر بایــــد عــــزادار نبـــودن هایـــــت باشــــــم . . .؟
روزگار عجيبيست…!!
اين روزها انگار که
انسان ها به دست هم پير ميشوند…
نه به پاي هم..!!
ساکت نيستم لبهايم هم نسوخته است تنها از آشي که نخورده ام…
خــــداوندا اگر روزی بشر گـــــــردی ...
زحالـــــم با خبر گردی
پشیــمان می شوی از قصـــه ی خلقت ...
از این بــــــــــــودن ...
از این بدعت ...
خــــداوندا نمی دانی که انســـــان بودن و مـــاندن در این دنیا چه دشوار است...
چه رنجی می کشد آن کس که انســــان است و از احســـاس سرشار است ...
من دارم سعی میکنم ، همرنگ ِ جمــاعت شوم
امّـا !!!!
میشود کمکم کنید !؟
آی جمـــاعت ! شما دقیقــا" چه رنگـی هستید !!!؟
ϰ-†нêmê§ |