ولنتاين به همه ايراني هاوبخصوص عاشق هامبارك
ولنتاين كه بود؟
در شهر رم در قرن سوم ميلادي امپراتوری به نام ”كلوديس“ زندگی می كرد كه در تاريخ به عنوان ”cruel“ (ستمكار) از او نام برده میشود.
در نزديكی قصر او يك معبد زيبا وجود داشت ، جائيكه ”سنت ولنتاين مقدس“ در آنجا خدمت میكرد. اهالی رم به شدت او را دوست داشتند و در آن جا برای شنيدن حرفهای او جمع می شدند.
نمی دانم دگر بار
بهار جاودان آغوش خودرا باز خواهد کرد؟
پلیدی ها وزشتی ها به زیر ...خاک خواهند رفت؟
پرستوی امیدم باز
به این غمگینکده پرواز خواهدکرد؟
فراخواهد رسید آن روز
بهشت باعشق خواهد خفت ؟
و تو آواز خواهی خواند؟
ومن از این خوشی
بازندگی پیوند خواهم خورد؟
ودل را زبیم این فراق
زنگار خواهم شست؟
ودر این حال پریشانی
توراباردگربر اوج خواهم دید؟
ویادراین هجوم سرد پاییزی
به گور سرد خواهم خفت ؟
سلام
همیشه عشقم بهم میگفت گلم من گلش بودم...
من همیشه بهش میگفتم نفسم...
امروز فهمیدم فرق گلم با نفسم چی بود!!!!!!!!من گلش بودم بهار تموم شد من زرد شدم گلبرگام افتاد موندم ی ساقه ی خشک پراز خار دیگه بهم دستم نزد بفهمه هنوزم جون دارم یا هنوز گرمم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تازه فهمیدم نفسم بود چون وقتی رفت دیگه جون نگرفتم هرکی هم خواست دواره گل باشم نتونست آخه من گل اون بودم اونم نفس من.
مراقب گلدون اطلسی باش
دیشب با دوستم رفته بودم رستوران
یه پسر و یه دختر روبروی ما نشسته بودن
پسره پشتش به ما بود
قشنگ معلوم بود که پسره عاشق دخترست
نگاهم تو چشم دختره گره خورد
... سرمو انداختم پایین
شیطون گولم زد دوباره چشمامون تو هم گره خورد
با کاغذ بهش اشاره کردم
اونم با چشماش تایید کرد
بلند شدن و پسره جلو رفت که حساب کنه
دختره اومد و دستشو دراز کرد و کاغذ را گرفت
براش نوشته بودم
* خیلی پستی *
یه دختر كوری تو این دنیای نامرد زندگی
میكرد .این دختره یه دوست پسری داشت
كه عاشقه اون بود.دختره همیشه می گفت
اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه
با اون می موندم یه روز یكی پیدا شد كه به
اون دختر چشماشو بده. وقتی كه دختره بینا
شد دید كه دوست پسرش كوره. بهش گفت
من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی
رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب
چشمای من باش
دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛
در چین باستان؛
شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت.
با مرد خردمندی
مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران
جوان منطقه را
دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی...
.ادامه داستان ادامه مطلب.
ســـوم هفتــــم چهلـــم ســـــال... چنـــد ســــال دیگــــر بایــــد عــــزادار نبـــودن هایـــــت باشــــــم . . .؟
روزگار عجيبيست…!!
اين روزها انگار که
انسان ها به دست هم پير ميشوند…
نه به پاي هم..!!
ساکت نيستم لبهايم هم نسوخته است تنها از آشي که نخورده ام…
خــــداوندا اگر روزی بشر گـــــــردی ...
زحالـــــم با خبر گردی
پشیــمان می شوی از قصـــه ی خلقت ...
از این بــــــــــــودن ...
از این بدعت ...
خــــداوندا نمی دانی که انســـــان بودن و مـــاندن در این دنیا چه دشوار است...
چه رنجی می کشد آن کس که انســــان است و از احســـاس سرشار است ...
من دارم سعی میکنم ، همرنگ ِ جمــاعت شوم
امّـا !!!!
میشود کمکم کنید !؟
آی جمـــاعت ! شما دقیقــا" چه رنگـی هستید !!!؟
زن : دوستت دارم
شوهر : منم دوستت دارم
زن : ثابتش کن ، داد بزن تا همه دنیا بفهمن
شوهر : کنار گوشش زمزمه میکند دوستت دارم.
زن : چرا آروم برام زمزمه میکنی؟
شوهر : چون تو همه دنیای منی.
یکی پرسید: اندوه تـــــــو از چیستـــــ؟
سبب ساز سکوتــــ مبهمت کیستـــــ؟
بــرایش صــادقانه می نویسم: برای آنکه باید باشد و نیستــــــ....
مـي رســــــد روزِی كــــه بــــي من روزهــــا را سركنـــي
مـي رســــــد روزي كــــه مرگــــــ عــــــشق را باور كنـــي
مـیِ رســــــد روزی كــــه تنــــــها در كنـــــار عــــــكس من
نــــــامه هــــاي كهنــــه ام را مـــــو به مـــــو از بــــــر كنــــي...
ميدانـــے اشتباه از کجاست؟؟؟؟
از تو نيــست!!!!
اشتباه از "مــن" است...
هر جا رنجيـــدم به رويت نياوردم
"لبخنـــد" زدم
فکر کردے درد ندادشت
"محکــــم تر" زدے ..!!!!
نه نميداني …
هيچکس نميداند … !
پشت اين چهره ي آرام در دلم چه ميگذرد
نميداني …!
کسي نميداند …..!
اين آرامش ظاهر و اين دل ناآرام …!
چقدر خسته ام ميکند...
عاشق بودن
آدم رو به جاهايي مي بره که تا ديروز داشتي بقيه رو مسخره مي کردي و
مي گفتي اون بالا چکار مي کني ، ديوونه شدي ، عاشقي واسه من وتو نيست که .
از هم جا بي خبر که خودت روزي تو اين گرداب گرفتار ميشی
که البته بعدها خاطره اي بزرگ ميشه و وقتی واسه بقيه که
تعريف مي کني یه تجربه واسشون میشه که راه عاشقی رو اشتباهی نرن.........
خدايـــا ...
ايـن روزهــا حرفهـــايم
بوي ناشـــکري مي دهنــد
امـــا تـــو
بـه حســـاب تنهــايي و درد دل بگـــذار ...
ϰ-†нêmê§ |